باز می خواهم با تو بگویم ، از درد دلم ، از پریشانی خواب و خیال ، از پاره بودن اندیشه ، از گمراهی ، از شبهای ظلمانی زندگی تنهایی ، ای تنها رازدار خاموش ، ای زیبارو . در فکرم که به کدامین زاویه ی تیره و تار تاریخ بشریت نگاه کنم ، نظاره گر کدامین حادثه ی شوم ساخته ی آدمی باشم ، نگارنده ی کدامین افتضاح آب کننده ی بی مبالاتی اشرف مخلوقات باشم .
گذشته های مهجور و آینده ی منفور آدم مغرور را می توان از پشت پنجره ی کدر رستورانی که آدمی در آن پیشخدمت شیطان است خواند . موجودی که ادعایش به آسمان هفتم می رسد ظاهری از خود می سازد که به آن ببالد حال آنکه نیم نگاهی به آدمک آهنی پوسیده ی داخل خود نمی اندازد ، به متروکه ای تبدیل شده اشمئزاز آور . شیطان صفتی است که از اعمال خود ابلیس را انگشت به دهان گذاشته . گرگ صفتی است که فقط هنر غارتگری گرگان را آموخته . لاشه خواری است که به لاشه ی برادرش رحم نمی کند و فقط فکر شکم خود است . آنقدر عاجز است که توانایی نوشتن تنها یک برگ از رمان زندگی پر فراز و نشیب خود را ندارد . زمانه و دنیا لجام او در دست دارند ، پرنده ی خوش خط و رنگ وجدان و غیرت خود را پر کنده ، در قفسی گذاشته ، در زیر زمین منکر پلیدیهای درونش نهاده . زشت سیرتی است خوش صورت که به صورت حیوانات می خندد اما سیره ی زندگی و معاشرت را از آنها می آموزد . هزار نقاب و هزار دست لباس دارد که می تواند خود را برای دیگران به هزار چهره ی مختلف یپبنمایاند .
چقدر نانجیبی که نجابت را از اسب نیاموختی ، چقدر رذلی که محافظت و نگهبانی از شرف خود را از سگ نیاموختی ، چقدر بی عاطفه ای که مرغ عشقی را از عاشق خود جدا می کنی ، چقدر بی احساس و دون همتی که تلاش و کوشش و جهد را از مورچگان نیاموختی . و چقدر نقصانهای دیگر که متوجه توست . مروت را بردار عیسی بردی و شجاعت را در گور دختران بی گناه قبیله ی جاهلیت کردی ، مردانگی را در آتش مقدس زردشتیان سوزاندی ، شرف و غیرت را شکم دریدی و سر بریدی . حیا و عفت را با مصالح دیوارهای نفاق و گمراهی به کار گرفتی ، عقل را با رگبار هزار گلوله ی جهالتت سوراخ سوراخ کردی و بر سر مرده ات هلهله ی نادانی و پایکوبی عقب ماندگی سر دادی . مرگت باد ای هزار چهره ی پلید .
آنچه می خوانید در رثای یه دوست نوشتم ، یه دوست بی وفا
تک و تنها در ظلمت شب خفته ام و منتظرم که صبح بیاید . تنها نشسته ام و به ماسلف می اندیشم . راستش را بگویید در تنهایی چگونه غم خود را ابراز می کنید ؟ مگر نه با اشک و خون دل خوردن ؟
در اندیشه ی لؤلؤهای اشکت بودم وقتی که بر رخ چون بدر تو سرازیر می گشت و بر پستی و بلندیهای دشت رخت لیز می خوردند و در واپسین لحظه های عمر ، بوسه ای بر چهره ات می زدند و حیات را وداع می گفتند ، حتما تو هم شکنجه ی جلاد تنهایی را چشیده ای و حتما چندین شلاق بر پوست آدمک تو نواخته است ؟
با خود می گفتم اگر صبح بیاید ، چه کنم ؟ چشمانم انتظار صبح را می کشیدند و آنشب ، شب یلدایی بود بس طولانی ، گویی که از پس این شب ، صبحی درخشان نخواهد بود . هر از چند گاهی سوار کالسکه ی خیال می شدم و گشتی در عالم رؤیا می زدم و فردایم را به تصویر می کشیدم ، وقتی که صبح بیاید آنوقت تو را خواهم دید و چشمهای خمارت را . اگر صبح بیاید تو را خواهم دید و شکوه پادشاه عشقت را ، در آنوقت است که پرنده ی جانم را که تشنه ی آب محبت توست ، آب می دهی . اگر صبح بیاید چهره ی از غم و محنت چروکیده ام را در زلالی آبی که در موقع دیدار بر گونه هایت سرازیر می شود خواهم دید و سروسامانی به وضع خود خواهم داد . اگر صبح بیاید ، در آنوقت موهای ژولیده ام را به دست محبت تو خواهم سپرد تا موج کراهت را از آن بزدایی .
بی صبرانه منتظر صبح هستم و اولین اشعه های خورشید . اگر صبح بیاید ، آنوقت خواهد بود که در آغوش مهر و محبت تو قرار بگیرم ، ولی دلهره ای سخت مرا گرفته ، بسیار ترسیده ام ، نمی دانم چرا ؟
با خود می گویم : نکند صبح هنگام که می آیم ترا نیابم ، یا اینکه ترا غمگین بیابم ، توانایی تحمل اشکهای نگرانیت در من نیست ، من فقط تاب تحمل اشکهای فرحت را دارم زیرا سرور واقعی آنست . می ترسم ، نکند چشم حسودان بر جمال خدادادیت نظاره کرده ، یخ قشنگی رویت را آب کند . می ترسم ، اگر صبح بیاید ترا بیابم در حالی که پروانه ی عشقت را تار عنکبوت بدخواهان به دام انداخته باشد . می ترسم ، درخت کبر در تو ریشه بدواند و غرور این آفت مودت و مهربانی ، جان چون برده ی مرا از درگاه دوستی تو طرد کند .
نمی دانم اگر صبح بیاید ، لانه ای را که به تقلید از مرغهای عشق با هم ساختیم را خواهم یافت یا نه ؟ ای رایحه ات باعث بیداری من از سرمستی ، قامت من در برابر قامت رعنای تو رنگ باخته . اگر......... اصلا اگر صبح نیاید چه ؟ ولی چگونه می شود پس از ظلماتی زشت ، صبحی قشنگ نیاید . پاک گیج شده ام ، نمی دانم در تمنای صبح به انتظار نشینم یا اینکه فکر اشراق را از سر بدر کنم . خدایا هر کدام را که صلاح میدانی و حتما حکمتی در آن نهاده ای را بر بنده ی حقیر فرود آور .
در این فکرها بودم و جامه ی خیس از اشک را که به تنم چسبیده بود از تن نحیف دور می ساختم که صبح پیشاهنگان لشکر خود را برایم فرستاد تا به آنها اذن دخول به سرزمین عشق خود را بدهم . خوش آمدی ای قشنگترین قشنگها . شیفته ی جمال تو ، خود را آماده می کردم و عزم را جزم کرده بودم که پیروزی صبح را بر لشکریان ظلمت و تاریکی در کنار تو جشن بگیرم . اما دریغ که هرگز به این آرزویم نرسیدم و در عوض آنچه که از آن واهمه داشتم بر من آمد . ناکامی دست تطاول بر بوستان پر از ریحانت زده بود و من تنها مانده بودم و لشکریان صبح که در فراق تو همچون دل من جامه ی سیاه بر تن کرده بودند . اشکهای غمگینم را می ریزم به صداقت اشکهای دوستیی که برایم می ریختی . افسوس که تو ای « محسنترین » بار و بنه ی رحیل را قبل از من بستی . دیگر برایم چه فرقی می کرد که دیگر بار صبح بیاید یا نیاید .
نثار یار بی وفا
عشق مظلومترین کلمه ای است که شناختم ، آدمیان خود به آن وصله هایی ناپاک می چسبانند از راه ناپاکی که دارند . با پستی خود تحت لوای عاطفه ، پرچم عشق را بر دار می آویزند و خونش را بزمین مذلت می ریزند . عشق از جمله مقدسترین کلمه های عالم وجود است ، عزیزترین کلمه ای است برای دل عارفان ، و فیلسوفان در تعبیر معانی آن مناقشه ها دارند .
عشق بود که فکرت قیس را در ربود ، آنرا به صلیب میخ کوبش کرده و جنون ظالم را بر شعور و احساسات او والی گرداند ، این عشق بود که فرهاد را به مبارزه با کوههای سر به فلک کشیده فرا خواند و از او اسطوره ای جاوید ساخت ، این عشق است که می گذارد پروانه داوطلبانه نثار یار ، بال بسوزاند و روح اهداء کند ، عشق لذیذترین لذتها ، طولانی ترین رمانها و ماندگارترین یادگارهاست .
باعث می شود که چشمه ی الحان و عاطفه ها بر زبان آدمیان جاری و کلمات نغز و شعر و نثر از قلمشان چکه کند ، شور و نشاط برای زندگی و دلگرمی به ماده و حتی معنی ، از وجود اکسیر عشق معنی می گیرد و توجیه حیات بدون این حقیقت چیزی است نشدنی و غیر ممکن .
پرنده های عشق را ملقب به این اسم می کند و از شمع و پروانه و از آدمیانی که نامبرده شدند سمبل می سازد ، سمبلی پر هیبت و تندیسی طلایی و معنایی پر معنا . بیهوده گی رنج و تعب را به نشاطی فزاینده مبدل می کند و گذشت از خود و جان و فداکاری در راه هدف را به صفتی تحسین برانگیز و مقدس تبدیل می کند و تلخی انتظار را در کام به شیرینی عسل مصفی تغییر می دهد ، عشق در هر کوخی یا ویرانه ای وارد شود آنجا را به صورت کاخ یا قصری در چشمان اهل عشق می نمایاند . نمیدانم با این چند جمله ی ناقص توانسته ام حق معنی عشق رو ادا کرده باشم یا نه ؟
(( در مردان چشم به صفای دل بدوز بدنبال مکنت و آب و تاب نباش که گنج مروت و سخاوت در صندوقچه ی دل مردان نهفته است .))
صمیمیت و صداقت و یکرنگی و ..... اسطوره می سازد . قسم به عشق قیس که راست میگویم .
یواش یواش داشتم به ندانم کاریهایت عادت میکردم ، نمی خواستم خاطرتو را مکدر کنم . علی رغم جفای بی حد و حصری که با من داشتی آنچنان با احتیاط با تو رفتار میکردم که همچون شکوفه ی گلی بی نظیر در گلدان طلایی و تک از نوع خود ، اما بعد ....... از خود می پرسم تو که همدمی نداشتی که سومتان شیطان باشد ، پس چه کسی بی وفایی را به تو آموخت .
آری ، تو بی وفا شده ای . می توان مرهمی برای زخم کارد جفا پیدا کرد اما آیا برای زخم خنجر زهرآلود بی وفایی می توان مرهمی یافت ؟
بنام عشق حقیقی
سنگینی غم فراقت بال پرنده ی دلم را شکسته و قدرت پرواز از دلم گرفته بیا که تو بال و پر این دل مجنون هستی . بیا که بی تو پرواز به بی نهایت چیزی است ناشدنی .
یاد داری وقتی که در کویر عشقت لب تشنه پرپر میزدم ، تو همان کاکتوسی بودی که مرا از آب محبتت سیراب کردی . مگر حالا تو را چه شده است ؟ چرا جرعه ای از آب زندگیت را در حلقم نمی ریزی ، که دارم با دنیا و ماده وداع می گویم .
حال فقط تو را در برابر چشمانم می بینم ، ترا صدا میزنم و از تو انتظار انعکاس صدا دارم .
ای یار با وفا تو کجایی ؟ بیا تا همدیگر را به نشانه ی محبت در آغوش بگیریم و تمام غمها را با باران دیده ی شوق بشوییم و نظاره گر عبور قطار عمر باشیم . بیا که کاسه ی صبر ایوبم لبریز شده . اگر درد دلم را احساس می کردی ، همچون قلعه ای شنی در کنار ساحل با آب دریا شسته و آب میشدی .
کجایی که ثروت قارون بهایت است ، کجایی که کشتی نوح مرکبت است . مگر این دل خراب من با آبادانی دلت چه کرده است که اینگونه دلم را عذاب میدهی ؟ شمع گریه میکند در حجاب تن و آب میشود و می میرد ، اما من هر چه بیشتر گریه کنم آتشفشان دلم داغتر می شود و گدازه هایش جانم را بیشتر می سوزانند . این تویی که بر دلم حکومت می کنی . فرمانروای دلت در سرزمین دلم چادر زده است و حکومتش را بسط داده زیرا فرمانروای دلم را شکست داده است . کاش تو نبودی یا من نبودم .
بیا تا بلمهای عشقمان را به سوی ساحل نزدیکی و وصال سوق دهیم و شاپرکهای شکسته بال ، این شاپرکهای صداقت را در آسمان لایتناهی دلمان یعنی دا عشقان به پرواز درآوریم . بیا تا گیسوان تشنه ی عشقت را با دستهای محبت مرتب کنم و موج کراهت موهایت را با شانه ی همدلی و امید بزدایم .
ترا همچون صندوقچه ی بنی اسرائیل پنهان کرده بودم و آنچه نقصانش را احساس میکردم در تو می جستم . تو هم ، چون ابری بهاری قطرات بذل و عطا را نثار چمن و گل کویر دلم می کردی . لیک حالا تو ای صندوقچه ی اسرار ، چون آواره ای شده ای که جز تلی از خاک در خود ندایری و هماره همنشینت بوفها و خفاشهای خون آشام گشته اند .
دل من همچون مادر آن بزرگ مرد هر روز به پای نخل شوق تو می نشیند و شاخه هایش را تکان می دهد تا بلکه از خرمای محبتت ذره ای نصیبش شود و صد البته که چیزهایی بسیار نصیبش می شد .
حال ای نخل همیشه جاوید چرا خشک و بیجان گشته ای ؟ چرا شاخه هایت آن شاخه های امید ، طراوت اولیه ی خود را ندارند ؟
بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت همه ی رفقای گرامی ، هموطنان عزیزم در همه جای این گنبد دوار عرض سلام و ادب دارم .
عشوه اسمی است که در ذهنم میچرخید و دلم برای انتخاب آن این دست و آن دست میکرد . نمیدانم چرا در انتخاب آن تعلل میورزیدم اما همین قدر میدانم که برای وبلاگم می بایست نامی درخور انتخاب میکردم .
عشوه وبلاگی است که تماما عاطفی و عاشقانه و رمانتیک است . دور از هیاهوی سیاست و جنجال اقتصاد و ترافیک تحلیلهای شایسته و ناشایست که در مورد خیلی موضوعات مطرح میشود ، و افرادی را میرنجاند و دیگرانی را دلخور میکند و در دل بسیاری بذر عداوت و کینه می پاشد .
میخواهم هوای عشوه را با دود و دم نوشته های بی اساس یا شبهه برانگیز یا توهین آمیز ملوث نکنم .
میخواهم عشوه جایی باشد برای فقط و فقط حرف دل عاشقان و دلداده ها ، جایی باشد برای آنان که با حلاوت و تلخی ساعاتی که یا با یارند یا در انتظار و چشم براه او ، خاطره هایشان را و یادگارهایشان را با شجاعت هر چه تمام بنویسند .
تجربه هایی که اشخاص از روزگاران خوش عاشقی و لحظه های سخت فراق می آموزند نوشتن دارد .
این وبلاگ را به همه ی دوستان واله هدیه میکنم ، به همه ی آنانی که با عشق زاده میشوند ، با عشق بزرگ میشوند و روزی با عشق پاک چشم از جهان فرو می بندند .
امیدوارم که با نوشته هایتان مطالب این وبلاگ را پر بار و مفید کنید . تقاضا دارم که نظرات و پیشنهادات خود را از بنده دریغ نکنید . البته بسته به نظر عزیزان چنانچه دوست نداشته باشید اسمتان را بنویسید و یا اینکه بخواهید اسم مستعاری برای خود بگذارید ، از نظر بنده هیچ مشکلی وجود ندارد .
همیشه عاشق باشید وشیدا.
دوستدار شما قادر یاسری
دوستان عزیز لطفا نوشته های خود را به ایمیل www.eshvee@gmail.com پست کنید .